April 11, 2010

در باره شعز هادی خر سندی درباره جنبش سبز

                        در باره شعز هادی خر سندی درباره جنبش سبز 

هادیا زین دست گر گویی سخن
می شوی زودی سخن گوی وطن
گرچه بعضی شعر هات معمولیه
ایده اش خوبه ولی مفعولیه
این یکی اما شعاری تر شده
مثل حرفای همین عنتر شده
(کی پذیرد ملت ما خستگیی)
(زین سولیداریتی و همبستگی)
کیست این ما-ملت-مردم تویی؟
با که میگویی سخن؟ هم از دویی.
ساده سازی می کنی چون واعظان
گرچه تحمیق است آنها شغلشان
ّهادی از رهبر شدن پر...هیز کن
کم شعاری باش و عر و تیز کن
مردم و ملت وخلق قهرمان
امت اسلامی و آزادکان
هرچه خوانی مان جناب هادی جان
بی خودی ول معطلند این رهبران
چون که ما گشتیم چون رنگین کمان
بسه مرسی ! واعظان ِو قهرمان

دیر هست و کهنه نیست همون وقتا فرستادیم برای اصغر اقا

February 7, 2010

Reza Deghati Montage

Finaly, I found this again, good work by Nima to put it toghether from Master Deghati

September 8, 2009

بحران زایی برای حفظ جمهوری

Since the revolution, Iran’s leaders have relied on chaotic situations like the Iran-Iraq war to consolidate power and sideline rivals.
The Islamic state thrives on chaos,” said Rasool Nafisi, an academic and an Iranian expert based in Virginia. “The famous statement by Khomeini was that the Iraq war was a God-given event. He was able to consolidate his power and sideline all his opponents.”



حضرت دکتر رسول نفیسی در جای دیکر درنقش تنش زایی به مثابه راه کاری برای  حفظ وضع موجود در سیاست خارجی جمهوری ملایان چنین ملاحضه میکنند که-- بحران کار ساز نیست. دز شرایط بحران سرمایه ها و مغزها از کشور فراری شده و کار و کسب مردم روی زمین می ماند.   تنش و بحران تنها برای حفظ وضع موجود آنهم بدترین نوع حفظ وضع موجود است. گرایش اخیر جهان اقتصادی است و هر کشوری در کوشش مداوم در جهت به دست آوردن سهم بیشتری از تجارت جهان است. این میدان را خالی کردن و به توشه ایدئولوژی افزودن چاره ساز نیست و نسل های آینده ما را نفرین خواهند کرد --- .......

January 30, 2009

این دفتر بی معنی



اين دفترِ بی معنی، غرقِ میِ ناب اولئ
اين خرقه که من دارم، در رهنِ شراب اولئ
چون عمر تبه کردم، چندان که نگه کردم
در کنجِ خراباتی، افتاده خراب اولئ
چون مصلحت انديشی، دور است ز درويشی
هم سينه پر از آتش، هم ديده پر آب اولئ
"حافظ"
اين برگهایِ پريشان-
اين شکوِه خانه و سنگِ صبورِ دل
اين دفتر
اين حجله خانهء تازه "عروسِ طبع"
..".زيور زفکرِبکّر"
در آرزویِ نگارِ خوش...[1]
هم جلوه گاه سرور و تغزل
در بزمگاه لولی سرخوش
حماسهء شهامت دارا
در آتشِ غرور سکندر
فرياد دادخواهی فرهاد
از غدرِ داور و اختر
اين برگ برگ پريشان
اين دفتر- سوزنده باد
*8**
در آتشی بلند و اهورائی
بادا
شراره جاويدش
از برقِ غيرت درويشان
بنياد جور شاه و ريایِ شيخ
هم سوزِ زمهرير زمستان را
- با شعله هایِ سرکشِ عصيانسوز
تا روشنِ پگاهِ اهورائی
سوزنده باد-اين دفتر
بهار 1974
.......
روايت حسينِ دودی را از دوکس شنيدم-اولی پدَرم بود که خود حسين را می شناخت و گرچه نگفت اما گمان می برم که در ميخانه هایِ جلفای اصفهان-پياله ای هم شايد..در شباب.
دومی اما معلمم بودکه اگر رفته روانش شاد. آقا خانی... حسين را شاعری لابالی و می خواره توصيف ميکنند.بارها وپياپی بدستِ حاکمِ شرع بر حسين حد جاری شده وآنهم در ملاء عام. حاکمِ شرع را آقا نجفی از سلالهء حضرات پشتِ مسجد شاهی معرفی می کنند، که ساداتی بودند جليل القدر و رفيع الرتبه ومتولی موقوفاتِ لا احصی مسجد شاهِ اصفهان که هم اکنون امام ناميده می شود و بعضی از سلسله جليله کماکان آن حوالي هستن وبعضن در چار گوشِ ربع مسکون پراکنده.
آقا نجفی ظاهرن از دست دودی (تخلصش هم همين بوده) ذله شده بوده. از اينرو چون هر صبحگاه او را از پلِ الهوردی خان(سی وسه پل) مست و خراب بر پشتِ قاطر به شهر می آوردند آقا می سپارد طلاب غيور قاطر و مالدار و محموله را طوعن کراهن به خدمت بياورند. پس از انعام چاپار دار(لابد برای خوش خدمتی به امامِِ جماعت)آقا حدود شرعيه را بوجه ضربات تازيانه خدمت اين رند عالمسوز کار سازی می فرمود تا جائی که حسين جای شلاغ خورَش رغبت انگيز نبوده که پيشکش ، حال رقت هم به شلاق زن ميداده که خود سببِ کراهت از اين عمل خير و بی رغبتی ابواب جمعی عمله و اکرة مومنين در کسب فيض می گرديد
بالاخره آقا که معروف به تقوی ورافت وشفقت بوده بر آن می شود که انعامی از و جوه شرعيه به حسين.بدهد(لابد برای ردّ مظالم يا حق البوق جهت ترغيب اقامة ظواهر شعائر) و قدَغن می کند که منبعد پا در جلفا گذاشته و شربِ خمر کند. اين رند قلندر هم بمصداق {وظيفه گر برسد مصرفش گل است ونبيذ} ديگربار صبح جمعه می فرستد بساط عرق و کله پاچه( می صبوح از محل وجوه) در غرفه های پل خواجو که معبر قبرستانِ تاريخی تخــت فولاد است بپا کنند. پاسی ازبامداد گذشته، فقيه شهر [که سجاده می کشيد به دوش] سر راهش به زيارت اهل قبور، حسين را در حال و پایِ بساط غافلگير می کند که وجوهات اهدائی آقا را به مصرفِ می و ساغر و ساقی وکله پاچه.....آقا فی المجلس ابريق دودی را می شکند وتار مطرب را نيز....حسين هم پيش از اجرایِ حدود گويا فی البديهه می سرايد:
آقا نجفی شکست صد کوزة می
تا شهرتِ او گشت به بغداد و به ری
گــر بَهرِ خـــدا شکست ای وای به مـــا
گـــر بَهرِ ريـــــا شکست پس وای به وی
قصهء حسين و شهرتش بسته به روايات راويان افواهی متغير و گاه متضاد است. شنيدم غزل و رباعی ناب در فرهنگ افواهی به شاعر عامی نسبت داده اند و شايد پر شاخ و برگ اغراق. از لابلای اين تصاوير ذهنی و بی سند {رند}و قلندر باری بيشتر منتقل می کنند.... . راويان می گويندکه شعرش ناب بوده و جوهره مند. لذا يکی دوتن گهر شناس او را تشويق و ترغيب می کنند که برایِ ثبت در تاريخِ ادب و. از اين دست... به تهران برود تا دفترش را به زينت طبع بيارايند...و دودی.. هر بار سر باز می زده..
تا اينکه سرانجام در اواخرِ عمر رضايت ميدهد و به ترغيب ادب دوستي بار سفر می بندد به دار الخلافهء تهران برای اين مهم.
روايت شده که در زمستانی سخت سرد /حسين و يار غارش در مسافر خانة يا کارِوانسرائی نيم شبی پيش از تحويلِ ديوانِ خطیِ منحصر به فردش به چاپچی، احتمالن پس از دُمی به خمره زدن...می گويد :{جهان و هرچه در آنست پشمِ ... ماست} و دفتر شعرش را بدستِ شعله های پاک آتش می سپارد که دمی دوستی را گرما بخشد. که گفته اند نکوئی کن و بسوزانش...و کناياتی است در اين اشارت وآتش کتاب سوزی و دودی به چشم قربانيان فرهنگ شيخ و شاه... تا روشن پگاه اهورائی.... عهده علی الراوی......

[1] عروس طبع را زيور ز فکرِ بکر می بندم- بود کز دستِ ايامم بدست افتد نگاری خوش-حافظ

November 27, 2008


Who is Ru mi?

When he could barely talk Nima asked "Who is Ru mi?". I showed the cover of divan Kabir "Mathnavi" مثنوی معنوی مولانا جلال الدن مولوی بلخی

He stared a while and said that
آقاهس؟
ّis this the master?..(.meaning a molla (ملا)) or may be even ayatollah (امام) as we called the man then. AND yes he is a master, a dead one.? He died . He is not this one. He died a long time ago. Death?. Is Rumi dead?.

Since then somewhere in early 80's I have gradually realized that مولانا "moulana" (as he is known to his dervishes and to the rest of us who are in love to be in love with him) is a kind of entity as a Sufi master of 10the Century Persia; that remains an object of more curiosity than understanding and analyzes, as a mythical charecter we could quote him and identify with what we are told about what he says and who he is. I have attempted to read Rumi in English both in transliteration whatever that means and or translation and rendering with a sense of frustration.Madana and Dr. Chapara and the other Hollywood gal put Rumi on the Map for the hip crowd. I see it this way: lets jump in to find out who Rumi is (was) and what he says (said) that is relevant to anything at all in this day and age or where we are. We maight drawn or just get wet or come up empty handed from this dive....



شعر من نان مصر را ماند....شب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بود...پیش از آنکه برو نشیند گرد
گر مسیر ضمیر جای وی است...می بمیرد در این جهان از برد
همچو ماهی دمی به خشگ تپید...ساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگی اش.....بر خیالات نقش باید کرد
آنچ نوشی خیال تو باشد ...نبود گفتن کهن ای مرد
از شمس تبریزی غزل ۹۸۵
انتشارات جاویدان علمی چاپ دوم ۱۳۴۸
My poem is like Egyptian bread....you wont be able to eat it as a night passes over

If its’ place is the path of your conscious….It will die in this world from cold.

Like a fish it will struggle in dry…within the hour, you will see it cold

If eaten fantasizing freshness…paint it as creation of your own imagination

What you drinking is your fantasy…It is not the old saying (poem),O, Man!!

This is a first draft of a literal translation from Rumis Shamas Tabrize collection. . Is he saying that his poems have expired and it is our own fantasy and not the essence of his message? Or again……………

هرکسی در ظُن خود شد یار من...وز درون من نجست اسرار من

Every one, became my friend, in their own reckoning …not seeking the mysteries with in me (Who I am). Who is Rumi? Within or without?. Who is any one else for that matter?. Who is asking? Who is the seeker of what is sought? Is the answer not in the question? Is there an answer.//? Later. Ya Who.

June 10, 2008

يادواره سهراب

بادة صافی در جامِ محبت

سرخوشانِ عشق بی ساية هجران
بانگ نوشانوش از ميکده برخاسته ليک
ساغر مستان از بادة صافی خالی است
**
چه کسی بر در زد
باد می آمد!-تا توبودی ای خوب!
چه کسی باز صدا زد سهراب؛؟
وسعتی بی پاِيان- واژ ه  های بی نام-
پای اون آب زلال-پشت بازی “”
"و در اين نزديکی
:هيچ چشمی ديگر
؛عاشقانه بزمين خيره نشد"
در دکانِ صفا را ديگر-هيچ رندی نگشود
مُشگ در چنتة عطار نريخت.
هيچ آوازِ شباهنگی نيز
ره به صبحی نگشود.
**
"عاقلان
نقطة پرگارِ وجودند ولي"
"عشق می داند"
{تو بديدارِ کسی رفتی در آن سرِ عشق
تو به مهمانی دشت اندوه
و بباغِ عرفان
تا هوایِ خنک استغنا}
سرِ بام ملکوت.
***
مرگ اما گفتی{-پايان کبو ترها نيست
وعشق....
.........
هزار ويک گرة رودخانه را نگشايد}
وعشق دانست که سرگرداني2
{در بهشتِ پر يشانیِ پاک پيش از تناسب}
بی گمان ديگر تو
لایِ گلهایِ حيات
کفش را يافته ای!!!" رستگاری را هم
"و در آن وسعتِ بی واژه" رسيدی به تهِ بوتة خاک
اما اين سو
{ريشة زهد زمان} بارور است
و نپوسيده هنوز
جای شکراما باقی است هنوز
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ}
"پرشی دارد اندازه عشق
چشمها را بايد شست- چه کسی پشت در است؟؟؟."
از ده پايين دست-
پشت فواره ی نور- پای آن آب زلال
شايد از گوشه ی چشم اندوه
پيچک دور تماشایِ خدا
داخل ِ واژه صبح
۱۹ فوريه ۲۰۰۶
0. صدای پای آب
1. عاشقان نقطه پرگار و جودند ولی عشق داند که در اين مرحله سرگردانند
Powered By Blogger

چشم انداز

ما هیچ مانگا ه

Search This Blog

On this b-loging businessُ.

It has been a while since I wrote any thing that I did not have an audience in mind or better yet did not know who might read or not and what for. Concentrating on Poetry and free style format stream of consciousness is what I HAVE IN MIND LIKE YOUR JOURNAL OR DAIRY. IN BOTH FARSI AND ENGLISH. LET FREEDOM evolve
.

غروب صحرا

غروب صحرا
My photo
Oakton, Virginia, United States